تبليغاتX
برگی در باد

برگی در باد

من...

یاد گرفتم که عشق با تمام عزمتش چند روزی بیشتر زنده نیست.

یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله٬

و فاصله یعنی دو خط موازی که هیچ وقت به هم نمی رسن...!!!

یاد گرفتم در عشق هیچ کس به اندازه خدا وفادارتر و مهربانتر نیست.

یاد گرفتم همون قدری که محبت کنی٬همون قدر هم از ارزشات کم میشه!

و یاد گرفتم هر چه عاشق تر ٬تنهاتر...

 

شما از عشق چی یاد گرفتین؟؟؟

 

نوشته شده توسط فرانک در شنبه 20 اسفند1390 ساعت 0:1 AM | لینک ثابت |

 

نیوتن اگر جاذبه را درست می فهمید

معشوقه اش از درخت متنفر نبود

و در دفتر خاطراتش نمی نوشت:

اشکهای من هم به زمین می افتد...

اما تو سیب را ترجیح دادی..........

 

نوشته شده توسط فرانک در چهارشنبه 28 دی1390 ساعت 0:45 AM | لینک ثابت |

قوانین علم را بر هم زده اند!!!

نبودنت وزن دارد...

تهی...

اما

سنگین...

نوشته شده توسط فرانک در چهارشنبه 28 دی1390 ساعت 0:33 AM | لینک ثابت |

 


می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

                                                       "دکتر علی شریعتی"

نوشته شده توسط فرانک در جمعه 18 آذر1390 ساعت 1:32 AM | لینک ثابت |

در عجبم!!!!!!

ازمردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند

 و بر حسینی میگریند

که آزادانه زیست...

                                                                  دکترشریعتی             

نوشته شده توسط فرانک در پنجشنبه 10 آذر1390 ساعت 2:44 PM | لینک ثابت |

At least 5 people in this world love you so much they would die for you
حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند.

 

At least 15 people in this world love you, in some way
حداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست دارند

 

The only reason anyone would ever hate you, is because they want to be just like you
تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که می‌خواهد دقیقاً مثل تو باشد

 

A smile from you, can bring happiness to anyone, even if they don’t like you
یک لبخند از طرف تو میتواند موجب شادی کسی شود
حتی کسانی که ممکن است تو را نشناسند

 

Every night, SOMEONE thinks about you before he/ she goes to sleep
هر شب، یک نفر قبل از اینکه به خواب برود به تو فکر می‌کند

 

You are special and unique, in your own way
تو در نوع خود استثنایی و بی‌نظیر هستی

 

Someone that you don’t know even exists, loves you
یک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بی‌اطلاع هستی

 

When you make the biggest mistake ever, something good comes from it
وقتی بزرگترین اشتباهات زندگیت را انجام می‌دهی ممکن است منجر به اتفاق خوبی شود

 

When you think the world has turned it’s back on you, take a look
you most likely turned your back on the world
وقتی خیال می‌کنی که دنیا به تو پشت کرده، کمی فکر کن،
شاید این تو هستی که پشت به دنیا کرده‌ای

 

Always tell someone how you feel about them
you will feel much better when they know
همیشه احساست را نسبت به دیگران برای آنها بیان کن،
وقتی آنها از احساست نسبت به خود آگاه می‌شوند احساس بهتری خواهی داشت

نوشته شده توسط فرانک در شنبه 21 آبان1390 ساعت 1:34 AM | لینک ثابت |

 

اشتباه من این بود ...

هر جا رنجیدم لبخند زدم.

فکر کردند درد ندارد ....

سنگین تر زدند ضربه ها را..........!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

نوشته شده توسط فرانک در یکشنبه 8 آبان1390 ساعت 3:15 PM | لینک ثابت |

باتو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند
باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
و ابر،حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند
و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش داردباتو، دریا با من مهربانی می کند
باتو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو، من با بهار می رویم
باتو، من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو، من در شیره ی هر نبات میجوشم
باتو، من در هر شکوفه می شکفم
باتو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم
باتو، من در روح طبیعت پنهانم
باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اندبی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو، من با بهار می میرم
بی تو، من در عطر یاس ها می گریم
بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم
بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم
بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپ رکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من ، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک ، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند.

                                                                                       :: دکتر علی شریعتی ::

نوشته شده توسط فرانک در چهارشنبه 13 مهر1390 ساعت 0:4 AM | لینک ثابت |

 

نیمشب همدم من دیده گریان من است

ناله مرغ شب از حال پریشان من است

خنده ها برلب من بود و کس آگاه نشد

زین همه درد خموشانه که بر جان منست

قافل از حق شدم و قافله عمر گذشت

ناله ام زمزمه روح پریشان منست

در بر عشق بسی دم زدم از رتبت عقل

گفت خاموش که او طفل دبستان من است

                                                                                 مهدی سهیلی

نوشته شده توسط فرانک در دوشنبه 21 شهریور1390 ساعت 1:9 AM | لینک ثابت |

خدا قناری و کلاغ رو یه جور آفرید

قناری اعتراض کرد به خدا زیبا شد٬

کلاغ به حکمت خدا قانع شد زشت ماند٬

در نهایت قناری به خاطر زیبایی در قفس افتاد

و کلاغ آزاد پرواز کرد...............................................

نوشته شده توسط فرانک در پنجشنبه 3 شهریور1390 ساعت 1:4 AM | لینک ثابت |

 
پای همت را فروبستیم با دلبستگی ها

شد نصیب ما ازین دلبستگی ها خستگی ها

دست ما با هم اگر پیوند گیرد گل برآرد

قطره را دریا توانی کرد با پیوستگی ها

                                                                             
نوشته شده توسط فرانک در یکشنبه 16 مرداد1390 ساعت 0:1 AM | لینک ثابت |

روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو

کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو

درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم

بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم

میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم

از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم

من باشم و داداشی و فرشته های آسمون

چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون

ماه و دعوت نمیکنم آخه خودت ماه منی

بذار خیال کنم یه شب تا خود صبح مال منی

به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم

هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم

تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم

کهکشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش

بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک

بال فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک

خاطره و یه قلب بی قرار و کوچک

فقط می خوان بهت بگن تولدت مبارک

 

نوشته شده توسط فرانک در شنبه 15 مرداد1390 ساعت 11:57 PM | لینک ثابت |

فصل که رخت عوض می کند

دوباره عاشقت می شوم

گیرم زمستان باشد و من

آهسته روی پیاده روی یخ زده راه بروم

عشق تو ٬همین شال پشمی است

که نفسم را گرم می کند...

نوشته شده توسط فرانک در سه شنبه 28 تیر1390 ساعت 0:11 AM | لینک ثابت |

سرمای زمستان و گرمای دستان تو
صدای باران و نگاه پاک تو
و شروع آرزوها
من و تنهایی و هر شب یاد تو

من و تو و ستاره ها
باد سرد و چشمان ناب تو
شروع مرگ آرزوها
من و بیداری و هر شب خواب تو

پارگی اجباری قفل دستان ما
شوق دیدن لبخند زیبای تو
تو در رویای بی من
و من هر لحظه در غم سودای تو

من و یک صفحه بی روح
تنها کنار تنهایی و تکرار یاد تو
شکسته و بی فردا خفتن همه آرزوها
جز آرزوی همیشه بیدار دیدار یاد تو

من منتظر و سکوت سرد تو
جواب رفتن تو و اشک های بی پناه من
آهنگ باران و بغض دوباره
حس تلخ جدای و قلب بی گناه من

آخر این صفحه نوشتم از یاد تو
راه ما جدا. این راه تو، این راه من
آبی دریا،صدای باران تقدیم به فرداهای تو
ترس من از غم تو، ترس تو از آه من

 


 

نوشته شده توسط فرانک در یکشنبه 12 تیر1390 ساعت 1:36 AM | لینک ثابت |

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی

خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا

خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه

خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه

خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره

خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه

خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه

خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن

خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی

خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگران از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟

خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی

خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه

خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی

خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه

خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون

خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن

خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت

خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت

خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه

خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی

خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی

خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره
نوشته شده توسط فرانک در چهارشنبه 25 خرداد1390 ساعت 0:40 AM | لینک ثابت |

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

نوشته شده توسط فرانک در سه شنبه 24 خرداد1390 ساعت 1:15 AM | لینک ثابت |

پادشاهي جايزهء بزرگي براي هنرمندي گذاشت كه بتواند به بهترين شكل ، آرامش را تصوير كند. نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند . آن تابلو ها ، تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب،رودهاي آرام ، كودكاني كه در خاك مي دويدند ، رنگين كمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ . پادشاه تمام تابلو ها را بررسي كرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب كرد.

اولي ، تصوير درياچهء آرامي بود كه كوههاي عظيم و آسمان آبي را در خود منعكس كرده بود . در جاي جايش ميشد ابرهاي كوچك و سفيد ر ا ديد ، و اگر دقيق نگاه مي كردند ، در گوشه ء چپ درياچه ، خانه ء كوچكي قرار داشت، پنجره اش باز بود ، دود از دودكش آن بر مي خواست ، كه نشان مي داد شام گرم و نرمي آماده است.

تصوير دوم هم كوهها را نمايش مي داد . اما كوهها ناهموار بود ، قله ها تيز و دندانه اي بود . آسمان بالاي كوههابطور بيرحمانه اي تاريك بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سيل آسا بود . اين تابلو هيچ با تابلو هايديگري كه براي مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگ ي نداشت . اما وقتي آدم با دقت به تابلو نگاه مي كرد ، در بريدگيصخره اي شوم ، جوجهء پرنده اي را مي ديد . آنجا ، در ميان غرش وحشيانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشكي ، آرامنشسته بود.

پادشاه درباريان را جمع كرد و اعلام كرد كه برنده ء جايزه ء بهترين تصوير آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضيح داد :

" آرامش آن چيزي نيست كه در مكاني بي سر و صدا ، بي مشكل و بي كار سخت يافت شود ، بلكه چيزي است كه مي گذارد در ميان شرايط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود. اين تنها معناي حقيقي آرامش است."

نوشته شده توسط فرانک در پنجشنبه 19 خرداد1390 ساعت 0:16 AM | لینک ثابت |

ما واقعا تا چیزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونیم ٬ولي در عین حال تاوقتي كه چیزي رو دوباره به دست نیاريم نمي دونیم چي رو از دست داديم...

عشقت رو به كسي بدي ٬تضمیني بر اين نیست كه او ھم ھمین كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته

 باش، فقط منتظرباش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده...

در عرض يك دقیقه می شه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت می شه يكی رودوست داشت و در يك روز می شه عاشق شد ، ولي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد...

دنبال نگاه ھا نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم كم افول مي كنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني٬ چون فقط با يك لبخند میشه يه روز تیره رو روشن كرد .كسي رو پیدا كن كه تو رو شاد كنه...

دقايقي تو زندگي ھستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ می شه كه مي خواي اونو از رؤيات بكشي بیرون و توي دنیاي واقعي بغلش كني...

رؤيايي رو ببین كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چیزي باش كه مي خواي باشي٬ چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه ھر چي دوست داري انجام بدي...

آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي امید تا خوشحال بموني...

 

نوشته شده توسط فرانک در دوشنبه 16 خرداد1390 ساعت 0:31 AM | لینک ثابت |

چشات آرامشی داره ، که تو چشمای هیشکی نیست
میدونم که توی قلبت ، به جز من جای هیشکی نیست

چشات آرامشی داره ، کـــه دورم مــی کـنـه از غــــم
یه احساسی بهم میگه ، دارم عاشق میشم کم کم

تو با چشمای آرومت ، بهم خوشبختی بخشیدی
خــودت خـوبـی و خـوبی رو ، داری یـاد منم میدی

تو با لـبـخـند شیـریـنت ، بهم عشقو نشون دادی
تو رویای تو بودم که ، واسه من دست تکون دادی

از بـس تـو خـوبـی می خـوام بـــاشـــی تـــو کـل رویـا هــام
تاجون بگیرم با تو ٬ باشی امیدفردا هــــام

چشات آرامشي داره ، كـه پـا بـنـد نـگـات مـيـشم
ببين تو بازي چشمات ، دوباره كيش ومات ميشم

بمون و زنـدگـيــمـو بـا نـگاهـت آسـمـونـی كن
بمون و عاشق من باش ، بمون و مهربونی كن


................................................

نوشته شده توسط فرانک در دوشنبه 9 خرداد1390 ساعت 0:34 AM | لینک ثابت |

مرد آمد و دردی به دل عالم شد...

از روز ازل قسمت زنها غم شد...

در دفتر خاطرات حوا خواندم...

جانم به لبم رسید تا که آدم شد...

مجددا روز زن رو به همه زجرکشان عالم هستی که جان و روح خود را برای تعلیم

موجودات ناشناخته ای

به نام مرد نثار می کنند تبریک می گویم.

              با عرض پوزش از همه آقایون محترم

 

نوشته شده توسط فرانک در سه شنبه 3 خرداد1390 ساعت 3:48 PM | لینک ثابت |

مادرعزیزم،

 تو شکوفاتر از بهار، نهالِ تنم را پر از شکوفه کردی و با بارانِ عاطفه های صمیمی،

اندوه های قلبم را زدودی و مرهمی از ناز و نوازش بر زخم های زندگی ام نهادی.

در «تابستان»های سختی با خنکای عشق و وفای خویش، مددکار مهربان مشکلاتم

بودی تا در سایه سارِ آرامش بخش تو، من تمامی دردها و رنج ها را بدرود گویم.

با وجود تو، یأس دری به رویم نگشود و زندگی رنگ «پائیز» ناامیدی را ندید.

تو در «زمستانِ» مرارت های زندگی، چونان شمع سوختی تا نگذاری رنجش هیچ

سختی ستون های تنم را بلرزاند.

مادر، ای بهار زندگی، شادترین لبخندها و عمیق ترین سلام های ما، همراه با بهترین

درودهای خداوندی، نثار بوستان دل آسمانی ات باد.

پ.ن :روز مادر رو اول به مادر عزیز خودم و بعد به همه مادرای  نازنین دنیا تبریک میگم.

امیدوارم هیچ کس از داشتن چنین فرشته ای محروم نباشه

 

 

نوشته شده توسط فرانک در سه شنبه 3 خرداد1390 ساعت 3:40 PM | لینک ثابت |

 

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

کاش آدما حکمت کارای خدا رو می دونستن...

حکمت بلاهایی که سرشون میاد...

اون موقع شاید راحتتر می تونستن تحمل کنن و دووم بیارن.

گاهی اینقدر ضربه سنگینه که آدم هنگ می کنه.

نمی دونه از کجا خورده!

به جرم کدوم گناه نکرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمی دونم!

واقعا تو این زمونه به کی میشه اعتماد کرد؟!

دلتو به کی بدی که مطمئن باشی کنارت می مونه!

مطمئن باشی فقط مال خودته!

مطمئن باشی واقعا دوست داره.

بتونی باورش کنی.

بهش عشق بورزی بدون هیچ دغدغه ای...

با تمام وجودت کنارش باشی.

همه دنیاتو تقدیمش کنی و همه چیتو به پاش بریزی...

بدونی ارزششو داره.

ترسی نداشته باشی...

نمی دونم واقعا هنوز چنین آدمایی وجود دارن؟؟؟؟؟

...............................................................................................

اینقدر زمونه بدی شده که  آدم حتی نمی تونه به چشمای خودشم اعتماد کنه...

رسم زمونه شده بی وفایی...

نامردی...

آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چقدر دلم گرفته

دلم می خواد داد بزنم......................

چرا آدما اینقدر بی وفا شدن؟

بی تفاوت

سنگ

یخ

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا........................

دارم دیوونه میشم..

کمکم کن.

بتونم کنار بیام...

با زمونه

با آدماش

با شنیدن و دیدن چیزایی که هرگز فکرشم نمی کردم.

با چیزایی که اگه خوابشو می دیدم٬صبح صدقه می دادم و تبسم می کردم و

می گفتم شکر که فقط یه خواب بود ...

اما حالا دارم همه اونا رو با چشمام می بینم

و با وجودم لمس می کنم

و همه چی حقیقته

و من موندم و کوله باری از اندوه و ...

کاش می دونستم چرا؟؟؟؟؟؟

فقط همین.

 

 عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

نوشته شده توسط فرانک در شنبه 31 اردیبهشت1390 ساعت 0:24 AM | لینک ثابت |

هر خزانی را بهاری است

و هر بهاری را خزانی

مرگ و زندگی چنان در هم تنیده اند

که گیاه با خاک

آنسان از هم جدایند

که آسمان از زمین

راستی چه چیز می تواند جاذبه خاک را بشکند

و ما را از این سیاره کوچک معلق به بیکرانه ها ببرد؟

به راستی که حقیقت زندگی عشق است

و زندگی بدون عشق سرابی بیش نیست.

چگونه می شود جاودانه شد و حصار زندگی و ترس از مرگ را شکست٬و از هر دو فراتر رفت٬چگونه؟

سرچشمه آن رنج آسمانی که امن ابدی را ارزانی می دارد٬کجاست؟

                             "آیا ما از حقیقت وجود خود غافل شده ایم؟"...

 

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

 

نوشته شده توسط فرانک در سه شنبه 27 اردیبهشت1390 ساعت 0:13 AM | لینک ثابت |

می دونی وقتی خدا داشت بشر رو بدرقه  می کرد بهش چی گفت؟

گفت:جایی که می خوای بری مردمی داره که می شکننت.

نکنه غصه بخوری!!!

من همه جا باهاتم.

تو تنها نیستی.

تو کوله بارت عشق می زارم که بگذری...

قلب می زارم که جا بدی...

اشک می زارم که همراهت باشه...

مرگ می زارم که بدونی برمی گردی پیشم...

 

نوشته شده توسط فرانک در چهارشنبه 21 اردیبهشت1390 ساعت 0:6 AM | لینک ثابت |

دل می گیرد و می میرد و هیچ کس سراغی از او نمی گیرد.

ادعای خداپرستیمان دنیا را سیاه می کند.

ولی یاد نداریم چرا خلق شدیم!

غرورمان را بیش از ایمان باور داریم.

حتی بیشتر از عشق و دوستی...

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

 

نوشته شده توسط فرانک در دوشنبه 19 اردیبهشت1390 ساعت 1:12 AM | لینک ثابت |

وقتی در شب راه می رفتم

و در جستجوی پناهگاه گرمی بودم

از کنارم گذشت

گفتم:

"هی نگاه کن!روی مژه هایت دانه های برف ریخته است"

و او گفت:

"این برف نیست

پرهای بالشی است که خدا در آسمان تکانده است..."

و سپس لبهای خندانش را گشود

تا برفی را فوت کند

و ما هر دو خندیدیم

بعد به چشمانش نگاه کردم

و دیدم که

                      چشمانش٬گرمترین پناهگاه جهان است...

نوشته شده توسط فرانک در چهارشنبه 14 اردیبهشت1390 ساعت 1:5 AM | لینک ثابت |

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیاز وقتی عاشق شدمعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

فرصت بیشتری پیدا کردم

فرصت بیشتری برای این که پرواز کنم و بعد زمین بخورم!

و این عالی است!...

هر کسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد

تو این شانس را به من بخشیدی

متشکرم!

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی          عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی          عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی          عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی          عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی          عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی          عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی         عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی           عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی          عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

نوشته شده توسط فرانک در چهارشنبه 14 اردیبهشت1390 ساعت 0:44 AM | لینک ثابت |

نام این قلعه افسانه ای حال است

بفرمایید تو گردشی بکنید.

اما حواستان باشد طول این قلعه کوتاه است.

تا از این طرف پا به درون آن بگذارید

پای دیگرتان از آن طرف بیرون است.

نوشته شده توسط فرانک در سه شنبه 13 اردیبهشت1390 ساعت 0:13 AM | لینک ثابت |

بد بختی

                     شاید گم شدن در یک حس نامتعادل است

خوشبختی

                     آرامش است و رضایت تعالی!

نوشته شده توسط فرانک در دوشنبه 12 اردیبهشت1390 ساعت 0:32 AM | لینک ثابت |

این حقیقت دارد که برای هر چیزی قیمتی وجود دارد٬اما این قیمت و بها نسبی   

می باشد.

وقتی که آرزوها و خواسته هایمان را دنبال می کنیم٬

می توانیم این برداشت را به دیگران القا کنیم که بینوا و بدبخت هستیم.

اما آن چیزی که دیگران فکر می کنند٬اهمیتی ندارد.

چیزی که مهم است : 

                                "شادمانی موجود در قلب ما می باشد."

نوشته شده توسط فرانک در یکشنبه 11 اردیبهشت1390 ساعت 1:34 AM | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://faranak67.blogfa.com. all right reserved
Design by BAHAR 20